اسمش دلتنگی هاست اما از شادی ها هم نوشتم، از دلتنگی هایی که دلیلشون شادی آفرینه و یا باعث شادی می شن هم نوشتم، اما گاهی دلتنگی ها فقط دلتنگین بدون اینکه دلیل یا شادی و غمشون رو بدونی!
---------------------------------------------------------------------------------------------------
دلم تنگه از این همه نا مردمی ها، از این همه نامرادی ها که دامن بشریت رو گرفته، دلم تنگه از آدمی ای که خودش رو رها دیده و به جولان اومده، سر سرگشی داره و ادعای خدایی!!!!!!!!
آدمی ای که حتی نمیتونه گاهی، کوچکترین دردهاشو درمان کنه انقدر حتی تو شناختن خودش ناتوانه که نظریه هاش درباره خودش و اجتماعش یکی یکی زمین می خورن!!!!!
دلم گرفته از اونایی که مردم رو بازی می دن و دست آخر همه رو احمق حساب می کنن، از اونایی که می زنن می کوبن و دست آخر خودشون رو بانی آبادانی می دونن، از اونایی که قذافی ها رو مبارک هارو ملک فهد هارو و...مثل عروسکای خیمه شب بازی می چرخونن و قهقهه مستانه از قدرت دوروزه دنیارو سر می دن و خیال زرنگی می کنن غافل از اینکه مکار واقعی مکر کرده براشون تا بار هیزمشون رو بیشتر کنن! خدا هممون رو هدایت کنه و بیامرزه!
دلم گرفته از اونایی که باخبر از گرسنگی مردم پولای میلیاردی بالا می کشن و ...
دلم گرفته از رئیس جمهوری که با همه خوبیهاش داره تو چاه میفته شاید....
دلم گرفته از خودم که هنوز نادونم انقدر که هیچ کاری نمی تونم تو این گوشه دنیا برا حتی رفع دلتنگی خودم بکنم!!!!!!!
--------------------------------------------------------------------------------------------------
خدایا! خدای مهربونم تو این ناتوانی ها و ندونستن ها و دست کوتاهی ها به تو پناه میارم از تموم خودخواهی ها و غرورها؛ به تو پناه میارم از نفسمف از شیفتگی هاییکه جز سراشیبی های سقوط نیستن؛ به تو پناه میبرم از دل نازکی ها و دل نازکی ها و دل نازکی ها
خدایا! به تو پناه می برم از شیطان رانده شده
نغمه ریزید غیاب مه نو آخر شد
باده خرم عید است که در ساغر شد
روز عید است ، سوی میکده آیید به شکر
که ببخشند هر آنکس که در این دفتر شد . . .

روضه های کبود طشت طلا
در نگاه ترت تداعی شد
آری آن لحظه ماتم قلبت
بی کسی های عمه زینب بود
قاتلت زهر کینه ها ، نه نه !
روضه خیزرانی لب بود
برگرفته از تبیان
آرام در رثای خودم گریه میکنم
در مجلس عزای خودم گریه میکنم
زانو بغل گرفته و مانند کودکان
لج میکنم برای خودم، گریه میکنم
چونان مسافری که کسی نیست خویش او
چون چشمه پشت پای خودم گریه میکنم
پیش چراغهای جهان سرخ میشوم
از شرم چشمهای خودم گریه میکنم
بسیار سادهام من آواره، مدتی است
با یاد روستای خودم گریه میکنم
ای دل عجیب خستهام از درد مردمان
امشب فقط به جای خودم گریه میکنم
علی محمد مودب
برگرفته از آیات غمزه
قلب مثل یه دریاچه یخ زده است که نمیشه با کفش یا با پا ی بدون کفش روش راه رفت فقط کسایی می تونن توی قلب راه برن که اسکیت بلد باشن اما اسکیت فقط با خراش یخه که به پیش می ره.
---------------------------------------------------------------------------------------------------
دوست داشتن بزرگ ترین ضایعه هارو برا روح به وجود میاره همون طور که بزرگترین چیزهارو بهش یاد میده.

برای دردهای تو گریه نمی کنم
برای زخم های تو نمی نالم
برای غربتت می گریم
برای قَدرَت که ناشناخته است
برای قلب پاره پاره از گناه خودم می گریم که تو را از من...نه! مرا از تو دور کرده است
برای چشمان ناپاکم می گریم که ...
برای گام های سستم که یارای یاری فرزندت را ندارد
گویی فرزندت، ولایت فرزندت امانتی است نزد من و من چه بد امانت داری !
دعا کن خداوند شفا دهد قلب بیمار، چشمان نالایقم را
-دلم گرفته اما نمی خوام به کسی یا چیزی نسبتش بدم حتی اگه دلیلی داشته باشه شاید دلم برا دلتنگی های بی دلیل تنگ شده که گاه و بی گاه بیان سراغت و به بازی بگیرن این قلبی رو که گاهی حتی حسش نمی شه کرد از بس به ناپاکی می زنه
-دوست داشتن و دلبستگی به اونایی که دوسشون داری بزرگ ترین اثرشون بعد از فراموشی خودت، وابستگیه وقتی دوس داری چاره ای جز دوس داشتن نداری و امان از لحظاتی که جدایی فرا می رسه اونوقت برا کوچکترین چیز حتی بهونه گیری های خواهرت مهر بی صدای برادرت مامان بزرگیه خواهر دیگت و ... و... دلت تنگ می شه
به نام او
این جا همه دل ها عاشق اند
این جا همه دل ها عاشق اند و همه تن ها غریب
این جا تپش قلب ها را می شنوم و گرمای اشکها را درمی یابم
این جا بغضی نشسته بر گلو ...گلوی هر تنی
این جا دست ها به آسمان است ، لب ها با آسمان
این جا پاها مانده اند، اما نه به جرم نا همدردی، نه به جرم نا همدلی، نه به جرم خواب
این جا پاها مانده اند به فرمان رهبر
و آماده اند، کفش ها از پولاد به پا
کفن ها بر تن
سینه ها سپر
و چشم ها به راه گوش ها به زنگ
تا کی گاهِ فریاد برآید تا این بغض نشکفته به ثمر نشیند
تا این قلب ها در پیوند میدان جنگ آرام گیرند
تا کی فرمان رهبر رسد که گاهِ جنگ است برادر
خواهرم! برادرم! شهیدم! این جا نه در نشستن صلحم، نه در آسایش خانه
این جا به درد نشسته ام، به سوگ
به دردِ ظلم، به سوگِ جوانمردی
به سوگِ تو خواهرم برادرم که گلوله های داغ میهمان سینه گرمت شدند،به پاسخ فریادی بر زمهریر ستم
به دردِ ظلمی نشسشته ام که خانه ات را ویران می کند و به داغت می نشاند و از تو جز سکوتی مطیعانه نمی خواهد
خواهرم! برادرم! اگر جسمم در کنارت جان نمی دهد بدان که روحم بارها و بارها می میرد در کنارت؛ بدان فرمان ولایت است که باید میهمان سرزمین سکوت باشم تا دشمن تمام جبهه ظلم را در برابرمان نگشاید و تمام اسلام عزیزمان را قربانی گام های شومش نکند
همرزمم! امروز تو در صف مقدمی و من در صفوف به همفشرده دعا فقط!
هم رزمم! می جنگم به آه سردِ قلبِ گرم در میدانِ دانش و اگر روزی رهبر فرمان دهد با پای شوق، با سر اطاعت، سینه سپر خواهم کرد در برابر دوستانِ گرگ
اللهم عجل لولیک الفرج
سکوت هم حتی گاهی چاره ساز نیست غوغای درون را
خداوندا بنگر که چگونه به گنگی زاده گشتم بنگر که چگونه این آفریده هایت حتی فریاد سکوت را در نمی یابند
آه زین همه ....
...زین همه انسان...
---------------------------------------------------------------------------------------------------------
سکوت سینه ام را می شکافد و درون پرغوغایم را به سخره می گیرد
جرقه های آتش فکر را به دامان دلِ داغدیده می نهد و سوزِ انتظار را به آن می دمد تا جاودانه بسوزد و به خاکستر بدل کند این پیرِ جوان را و افسوس...
افسوس که ققنوسی از این خاکستر برنخواهد خواست
عاشقی در هوس نمی گنجد
آسمان در قفس نمی گنجد
عشق یعنی عقاب خاطر ما
زیر بال مگس نمی گنجد
باده خواریم و رند و شیوه ما
در خیال عسس نمی گنجد
دلم انگشتری ست خونالود
که به انگشت کس نمی گنجد
عطر این غنچه معمایی
در سر خار و خس نمی گنجد
بر نگینی که عین دلتنگی ست
نام فریادرس نمی گنجد
بی نفس می کنیم یاد لبش
گرچه این جا نفس نمی گنجد
منم و عشق و خلوتی که در آن
هیچکس، هیچکس نمی گنجد
سید حسن حسینی
تبلیغات


